Saturday, October 10, 2009

می نویسم

می نویسم از روزها و شب هایی که تو ازشون خبر داری اما من از تو بی خبرم
می نویسم از تمام دلتنگیها
تمام لحظه هایی که نیازمند چشمانت و آرزومند آغوش پر مهرت هستم و دریغ آن نصیبم می شود
ای اوج لذت من هم آغوشی تو
سخت است
به خدا سخت است بی تو
اما چه کنیم که چاره ای نیست
آرام در گوش دلم نجوا می کنی
"اندکی صبر سحر نزدیک است"

Tuesday, October 6, 2009

خدایا!



خدایا فاصله ات با من
خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستاده ام
چقدر تا آسمون راهه