دیده امشب غریب و بارانیست گاه گاهی بروی ساعت هاست در دل بی قرار شب گردم باز شوری و آتشی برپاست امشب انگار جشن افلاک است در دل من فضا چه روحانیست دیده ها غرق اشک باران است لحظه هایم همیشه بارانیست جای شب زنده داریم امشب اشک و آه و ترانه ها جاریست در پی یک فضای تاریکم در هوایی که پاک و روحانیست می نشینم به انتظار بهار در هجوم دلی که طوفانیست حرف های دلم چه گم شده اند زیر دردی که عین ویرانیست می روی جان من صدای تو را می رساند به دل که زندانیست