Monday, May 19, 2008

بردی از یادم برایم می فرستی جان من؟

بردی از یادم برایم می فرستی جان من؟

من چه بنویسم برایت همدم شب های من؟

گر نبودم یاد تو پس آتش دل بهر کیست؟

روز و شب دست دعا بالا گرفتن بهر کیست؟

این همه ناز و ادا و عشوه ها را می خری

جان من با من بگو دل را کجاها می بری؟

من کجا پیمان شکستم ؟ جان من با من بگو

من کِی آیم در برت؟ خود وقت آن با من بگو

رفته ام راه خطا؟ گر آفت جانت منم

خود تو ره بنما به من گر همره راهت منم

گر به یادم شاد هستی پس مشو غمگین ز من

چون که من شیداتر از تو گشته ام این قلب من

خود بیا درمان دل جو آتش از جانم بگیر

یا بیا خود را رها کن دل ز دامانم بگیر

گر بگویی پیش آیم ور بگویی پس روم

جان من بازی مکن هرسو بگویی می روم

1 comment:

Anonymous said...

((عشق))



به يقين، فلسفه ي خلقت دنيا عشق است

آنچه نقش است در اين گنبد مينا ، عشق است


اهرمن ، سيب ، هوس ، وسوسه ، غفلت... بس كن!

علت معجزه ي آدم و حوا ، عشق است


بيدلي گفت به من : حضرت دل آينه است

آنچه نقش است در اين آينه ، تنها عشق است


در شب قدر كه برتر ز هزاران ماه است

حاجت آينه از حضرت يكتا ، عشق است


آنچه لبخند نشاندست به لبها ، مهر است

آنچه اميد نهادست به دلها ، عشق است


شكل يك راز قشنگ است ، تماشا دارد

گل صد جلوه ي صحراي معما ، عشق است


« از صداي سخن عشق نديدم خوش تر »

بهترين زمزمه در گوش دل ما ، عشق است


هرچه حسن است ، تعلق به جمالش دارد

آنچه دل مي برد از عقل ، به مولا عشق است


قصه ي مولوي و شمس اگر شيرين است

علت آن است كه معشوقه ي آنها ، عشق است


راز شوريدگي فايز و بابا طاهر

علت بيدلي حافظ و نيما عشق است


نفس عشق ، شفا بخش دل مجنون است

تسليت گوي دل خسته ي ليلا ، عشق است


روح فرهاد ، گرفتار تب شيرين است

علت سوختن وامق و عذرا ، عشق است


به گل سرخ قسم ، يوسف دل معصوم است

اي ندامت نفسان ، درد زليخا عشق است


باز هم حادثه ي سيب كه مي افتد سرخ

جاي شك نيست كه تقدير دل ما ، عشق است.